تعداد کل بازدید : 81289

  بازدید امروز : 0

  بازدید دیروز : 14

..:: بی گاه نوشت های یک ذهن متلاطم ::..

 
همه آنچه را که می دانی بر زبان میاور که همین در نادانی تو بس باشد . [امام علی علیه السلام]
 
نویسنده: غریب آشنا ::: پنج شنبه 85/11/26::: ساعت 6:2 عصر

هوالاول

شب بیست و دوی بهمن تو میدون آزادی بودم. مردمی که از جلوی جایگاه رد میشدن هر کس یه حرفی میزد. یکیشون خیلی جالب بود برام که زیر لب میگفت:(این هزینه رو بدین به من به کاسبیم بزنم)!

 این اولین سالی بود که برای راه پیمایی تو کرج نبودم و به دلیل وظیفه مجبور بودم تو تهران باشم. اون هم نه (بامردم) بلکه (برمردم). واقعا لذتی که با مردم بودن داره توی بر مردم بودن نیست. اینکه مثلا به دلایل امنیتی مانع بشی تا اون پیرمردی که با هزار امید و عشق اومده تا رئیس جمهورش رو از نزدیک ببینه به آرزوش نرسه. من خودم تا قبل از این به اونهایی که این کار رو میکردن هزار تا بد و بیراه میگفتم و احتمالا تو این چند مدت کلی از این بد و بیراه ها به خودم رسیده.

به هر حال (بامردم) بودن  یه حال دیگه ای داره.

هوالآخر