سفارش تبلیغ
صبا ویژن
 تعداد کل بازدید : 81304

  بازدید امروز : 4

  بازدید دیروز : 11

..:: بی گاه نوشت های یک ذهن متلاطم ::..

 
چون کارها همانند شود یکى را بر دیگرى قیاس کردن توانست و پایان آن را از آغاز دانست . [نهج البلاغه]
 
نویسنده: غریب آشنا ::: شنبه 85/8/6::: ساعت 7:2 عصر

هوالاول

روز جمعه که از مصلی برمیگشتیم یکی از رفقا گفت: بچه‏ها دارن میرن سالن. تو هم بیا بریم. هرچی از ما انکار که دیگه از سن ما گذشته از اون اصرار که بیا بریم. خلاصه بی خیال ما نشد تا اینکه ما رو برد سالن تا حداقل مثل تماشاچی های حرفه‏ای! روی سکو بشینیم و نگاه کنیم. بالاخره جلو سالن رسیدیم که دیدیم اووووووه، آقایون یه 2 ساعتی زود تشریف آوردن. ولی این رفقای ما هم کم نیاوردن و میخواستن عین  2 ساعت رو منتظر بمونن. ما که بی خیال شدیم و راه افتادیم سمت خونه. شنیدم یکی از بچه ها داشت به یکی دیگه میگفت:
«اگه فقط همین قدر با طمع منتظر امام زمان بودیم تا الان بهش رسیده بودیم»
 من هم یه خورده فکر کردم و رفتم آروم زدم رو شونش گفتم : دادا ! خدا رو شکر کن حداقل به این نتیجه رسیدی!

هوالآخر